تبلیغات
ღ•♥رمان خونه♥•ღ - یه رمان
ღ•♥رمان خونه♥•ღ
عشق حسه خوبیه ولی من دیگه حسشوندارم
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
یه رمان به مناسبت عید.
همین الان یهویی.
1قسمت بیشترنیست.
بروادامه مطلب.
عاشقانه وترسناک هوهوهو
البته می خواستم برای هالووین بزارم که نشد.


(ساعت12نصفه شب - ریما )
تو تختم دراز کشیده بودم و تو فکر بودم .
اخ جون فردا هالووینه . بالاخره هالووین رسید . اخ که من یه حال گیری ای بکنم . چنان تمام بچه ها رو بترسونم که این ترس تا اخر عمرشون یادشون بمونه.یوهاهاهاهاهاهاها
بالاخره خوابم برد.
(صبح ساعت 9 - ریما )
ررررررررررررررررررررررررررررررررر(زنگ ساعت)
- اااااااااااااه.....باز صبح شد.
از جام پریدم.
- اخ جون هالووین.
ساعت رو خاموش کردم و خیل سریع اماده شدم و به همه ی بچه ها زنگ زدم تا بیان خونه ی ما و همه چیز رو واسه جشن حاضر کنیم.

(ساعت3 -  رایا )

همه رسیده بودیم . لباسامونم پوشده بودیم .فقط ریما رفته بود تا یه سری کار  انجام بده و زود بیاد .

(ساعت4 - رایا )

- ای خدا این همه ی ما ها رو خبر کرده ولی خود شمعلوم نیست کجاست..........
مومو - اره خیلی سخت بود.
ترسا- اخه برای تو چی سخت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو که تمام مدت داشتی میخردی...........
مومو - ولی....
که یهو در باز شد.
- چه عجب بالاخره....
که دیدم  محافظا دارن یه محافظ زخمی رو میارن....
- چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی از محافظا - بهشون حمله شده؟؟؟؟؟؟
ایجی- به کی؟؟؟؟؟
یه محافظ دیگه - وقتی خانوم ریما با محافظا بیرون بوده بهشون حمله شده و بیشتر نگبانا مردن . اونا خانوم ریما رو با خودشون بردن از بین  محافظا هم فقط این یکی زنده مونده و اگه بهوش بیاد فکر کنم بتونه کمکمون کنه.
- پس منتظر چی هستید دکتر خبر کنید....
ریوما - کی؟؟؟؟؟؟کجا؟؟؟؟؟؟؟؟چطور این اتفاق افتاد؟؟؟؟؟؟؟
محافظ - ساعت دقیقشو نمیدونیم ما الان فهمیدیم . داخل میدون پشت شهر . همون جا که همیشه خلوطه .ما فقط همینارو میدونستیم.... متاسفم
ریوما یقیه یکی ا زمحافظا رو گرفت و بلندش کرد.
ریوما - اگه بلایی سر ریما بیاد تک تکتونو میکشم...
و انداختش پایین..
سایو-هی بچه ها مثل اینکه داره بهوش میاد...
اتوبه - من خیلی راحت میتونم اونو پیدا کنم به این کارا احتیاجی نیست.
- خیله خوب بابا.... حالا بزار ببینیم چی میگه..
محافظ شخصی ( این محافظه که بیهوش بود محافظ شخصیم بود.)- اه.... خانوم ریماااا......وای.....اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟خانوم ریما چطورن؟؟؟؟؟
فوجیسا- تو باید اینو بگی .
محافظ شخصی-اه ... بله.... چند نفر بهمون حمله کردن من سرم به سنگ خورد و بیهوش شدم ... تنها چیزی که یادمه شماره پلاکشونه....و اینکه خانوم ریما برای نجات ما تسلیم شد وگرنه داشت میجنگید....
ریوما - به خاطر شما لعنتیا...........
سایو- ریوماااا...... اروم باش.....
صاعنا- خب شماره پلاکو بهم بگو اینطوری من میتونم اونا رو پیدا کنم.

( صاعنا )

بعد از گرفتن شماره پلاک با سوجومی و اتوبه و اینویی رفتیم تحقیق کنیم .

(ریوما)

اعصابم حسابی خراب بود . نمیتونستم اروم باشم.داشتم دیوونه میشدم...
- اخ که اگه دستم به اون ادمی که اینکارو کرد نرسه.... خودم میکشمش.......
ریوگا - اروم باش ..... امروز هالووینه بیا لذت ببریم...
- چی داری میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اتفاقی برای سارا میافتاد اونوقت تو دست رو دست میازاشتی و خوش میگذروندی؟
ریوگا - پای سارا رو وسط نکش....
رایا - اروم باشید . الان همه ی ما نگرانیم.... باید همو اروم کنیم نه اینکه به جون هم بیوفتیم....
یهو صدای داد زدن ندا به گوشمون رسید.
ندا- ای بمیرید....بس کنید دیگه.....
یهو ندا با یه ماهیتابه که داشت دنبال ایجی و مومو میکرد از اشپز خونه اومد بیرون.
ندا - اخه شکمو ها بسه دیگه چقدر میخورید....نترکیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایجی - تو الان مثلا فکر کردی میتونی ما رو بگیری؟؟
مومو - خخخ
کایدو-سسسسسسسسسسسسسسس. شما شقدر بچه اید.
مومو - تو یکی حرف نزن...
با صدا بلند داد زدم - بس کنید دیگهههههههههههههههههههه..................توی این وضعیت باید یه همچین رفتاری داشته باشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از خوتون خجالت بکشید.............
سایو- اوه اوه .... جانم ابهت.... حال کردم
رایا - سایو...
سایو - اوکی گرفتم...
صاعنا داشت تند تند از پله ها میومد پایین .
ریوما - خبری شد؟؟؟؟
سوجومی- اره...
صاعنا - تونستیم پلاکو ردیابی کنیم
سارا - سیستماشونم هک کردیم
اینویی - جای دقیقشونم پیدا کردیم
اتوبه - وسایل لازمم جور شد
رایا-خوبه. بزنید بریم....

(رایا)

همه اماده بودن کاملا مجهز.سوار ماشینا شدیم و به همراه کلی گهبان رفتیم اونجایی که اونا بودن.همینطور داشتیم میرفتیم..
صاعنا- وایسید.
چنا ترمزی زدم که نزدیک بود بریم تو شیشه . بقیه هم پشت سرمون وایسادن.
رایا- نمیتونستی زود تر بگی؟
صاعنا-نه
سارا - اگه یه ذره دیگه جلو میرفتی وارد محوطه ی دید دوربیانا میشدی
یوجومی - الان با دوربینا ارتباط برقرار کردیم.
صاعنا - حله.... هکش کردم .. ولی فقط سی دقیقه وقت داریم.
رایا - سی دقیقه؟
صاعنا - اره . چون این دوربینا خیلی هوشمندن.
سارا- از این جا به بعد باید پیاده برید .
سوجومی - اگه با ماشین برید محافظا میفهمن .
صاعنا - ما از اینجا هواتونو داریم.
بعدش همه پیاده شدیم . صاعنا به هممون یه ساعت داد .
سوجومی - این به هتون نشون میده که چقدر وقت دارین تا دوربینا و دزد گیرا دوبار فعال بشن..
صاعنا- و اگه اون دکمه رو بزنید میتونید با ما ارتباط برقرار کنید...
سارا - بهتره عجله کنید زیاد وقت نداریم..
ما فورا شروع به حرکت کردیم.رفتیم داخل و بعد پخش شدیم . نصف نگبانارو شکست دادیم و همه جا رو گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم . فقط 3 دقیقه ی دیگه وقت داشتیم. چون بعد از اون اونا میفهمیدن ما اینجاییم و مامورای کمکی ما رو شکست میدادن.بالاخره همه یه جا جمع شدیم تا اینکه باهم وارد یه اتاقی شدیم که توش پر از خون بود . وسط اتاق یه صندلی بود که کلی دستگاه عجیب بهش وصل بود یه جا گوشه یاتاق دسبند ریما افتاده بود.
- هی بچه ها... اونجارو...
ریوما دستبند رو برداشتم چند قطره اشک از چشمم ریخت- این مال ریماست . اون اینجا بوده...
اینویی - بچه ها من خیلی سریع رو خون تحقیق کردم . این خون مال ریماست.اون صندلی هم برای اینکه به قربانی شک الکتریکی وارد کنن . درجشم خیلی زیاده . این درجه ممکنه باعث مرگ بشه.
فقط کافی بود ریوما این جمله رو بشنوه . چنان عصبانی شد که حتی منم دیگه ترسیدم . دستبند رو گذاشت تو جیبش و اسلحشو دستش گرفت.
رد اون خون ها به سمت حیاط میرفت.
وقتی وارد حیاط شدیم دیدم دو تا نگهبان ریما رو نگه داشتن و یه پسره داره عین رییسا به ما نگاه میکنه . از قیافه یریما مشخص بود حسابی گریه کرده و تمام صورتش پر از خون بود. حسابی زخمی بود . پشت سرشون هم یه پرتگاه بود.
وقتی ریوما ریما رو توی اون حال دید حسابی دیوونه شده بود.
ریما - بچه ها کمکم کنید..
یکی از نگهبانا محکم زد تو دهنش - خفه شو دختره احمق...
ریوما - یه بار دیگه بهش دست بزنی کاری میکنم از بدنیا اومدنت پشیمون بشی.....
روشو کرد سمت اون پسره ی مغرور - ولش کن.
پسره - اگه نکنم؟؟؟
ریوما - میکشمت.

( ریوما )

وقتی ریما رو توی اون حال دیدم داشتم اتیش میگرفتم..از درون میسوختم.....
ریما - دست از سر اونا بردار شو .
- پس اسم شوعه؟؟
شو - اره... اسم من شوعه....خب تو فقط چند دقیقه برای خدافظی با ریما وقت داری.... البته ریما با جواب به یه سوال میتونه خودشو نجات بده....
ریما - جواب نه ، بود ، هست و خواهد بود.
شو - هه .... کله چق بودن اون دیگه به من ربطی نداره..برای اخرین بار میپرسم.... با من ازدواج میکنی یا نه؟
ریما - نهههههههههه ...... هرگز با حیوونی مثل تو ازدواج نمیکنم.
شو - احمق .....خب از قیافه هاتون مشخصه حسابی ترسوندمتون... هالووین مبارک.......خدافظی کنید......
و اصلهشو در اورد و به سمت ریما شلیک کرد. تیر دقیقا به قلبش خورد و نگهبانا ولش کردن و اون از بالای پرتگاه داشت پرت میشد . می خواستم بگیرمش ولی نگهبانا جلومو گرفتن .
رایا - ریماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......................
سارا-نههههههههههههههههههههههههه
بقیه یبچه ها خشکشون زد .
نگهبانارو محکم پرت کردم یه طرف وقتی به بالای پرتگاه رسیم دیگه دیر شده بود.بقیه بچه ها هم اومدن .

(رایا)

باورم نمیشد.....درکش برام سخت بود....
-نه...امکان نداره...نههههه
ریوما زانو زد و شروع کرد به داد زدن- ریماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...........................ریماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.................اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...............نهههههههههههههههههههههههههههههههه...........................ریمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......اگه تو بری پس منم باهات میام ..........
از جاش بلند شد و خواست بپره که ایجی و مومو و ریوگا و تزوکا گرفتنش
ریوما - ولم کنید.... من می خوام برم پیش ریما..................ریماااااااااااااااااااااا
تزوکا- ریوما اروم باش..... اون دختر عموی  منم بود.....خواهش میکنم اروم باش......با پریدن تو هیچی حل نمیشه.....حتی ریما هم دلش نمی خواد تو خودتو پرت کنی...خواهش میکنم به خودت مسلط باش....لطفا....
اون لعنتیا فرار کردن . ما هم رفتیم خونه ی تزوکا اینا . همه اونجا جمع شدیم.ساعت شده بود 8 . جشن هالوویینم شروع شده بود.اما هیچ کدوم از ما خوش حال نبود.
سایو - این بدترین هالووینه عمرم بود.....واقعا افتضاح بود....
همه دور هم نشستیم.
ریوما - ای کاش یه کار ی میکردم...لعنت به من....
-تو روز هالووین خوب ما رو ترسوند... افرین بهش.. ول یحیف که این جا نیست تا خودش موفقیتشو ببینه..هه
ریوما - از این به بعد هالووین برای من مرده...
- ریما عاشق هالووین بود..
برای اولین بار غرورمو شکستم و شروع کردم به گریه کردن... تزوکا اومد و منو در اغوشش گرفت... این کارش باعث شد اروم بشم.....

در خونه باز شد . شو با یه لبخند وارد شد پشت سرش محافظ شخصی ریما و پشت سرشون تمام نگهبانایی که ما زده بودیم و کشته شده بودن بود . همشون اومدن و کنار هم وایسادن .
قیافه های هممون متعجب بود.
اخرین نفری که وارد شد ما رو از همه بیشتر تو شوک برد.
اون  ریما   بود.
ریوما - ر... ریما؟؟؟؟
با یه لبخند اومد جلوی همه ی اونا وایساد - هالووین مبارکککککککککککککککککککک....
و شروع کرد به خنده . بعدشم با یه لبخند به هممون نگاه کرد..
ما هنوز از شوک در نیومده بودیم.
رایا - چطورییی؟؟؟؟ چطور ممکنه؟؟؟؟ تو تیر خوردی....
ریما - این سوپرایز من واسه هالووین بود.خخ ... با کمک دوست قدیمیم شو
ریوما رفت سمت ریما چهرش خیلی اعصبانی بود ... به طور یکه حتی ریما هم ترسید و با هر قدمی که ریوما میومد جلو اون میرفت عقب. تا اینکه رسید به در . ریوما با عصبانیت جلوش وایساد.
ریما- ریوما... من...
ریوما محکم زد توی گوش ریما. و ریما پرت شد رو زمین.
ریوما با خونسردی تمام بهش نگاه کرد - چرا؟؟؟

( ریما )
قلبم خیلی تند میزد . خیلی ترسیده بودم . اب دهنمو قورت دادم و جوابشو با ترس و لرز تمام دادم - چ...چی چرا؟؟؟؟
سرم داد زد - چرا با من اینکار رو کردی؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
- من ... متاسفم... می خواستم شوخی کنم ... اخه روز هالووینه و من می خواستم بترسونمتون.... نمیدونستم که اینقدر ناراحت و عصبانی میشی... من... من متاسفم...
ریوما - بند شو....بهت میگم بلند شو(اینبار با داد گفت)
از جام بلند شدم. به در تکیه دادم . ریوما هم دوتا دستشو گذاشت دو طرف سرم.
ریوما - تو میدونی من چه حالی داشتم؟میدونی؟؟؟؟؟؟؟
زدم زیر گریه - من متاسفم... منو ببخش...
ریوما - قول میدی دیگه هرگز اینکار رو نکنی؟هرگز
- قول میدم...
دستشو اورد سمت صورتم . ترسیدم فکر کردم دوباره می خواد بزنه تو صورتم . سرمو انداختم پایین و چشمامو بستم....

(ریوما)

ترسیده بود. فکر کرد دوباره می خوام بزنمش... دستمو گذاشتم روی صورتش به جایی که زده بودم نگاه کردم... عین این بود که خودمو زده باشم... قلبم تیکه تیکه شد.
- من متاسفم.....ریما.... میشه لطفا بهم نگاه کنی؟؟؟
سرشو بالا نیورد.

(رایا)
سایو - من دیگه تاقت ندارم.
- نه... خودشون باید این مشکلو حل کنن . بدون دخالت ما..

(ریوما)

- من با این دست زدم درسته؟؟ حالا همین دستو قطع میکنم.....
ساتور سایو رو که برای لباسش بودو ازش گرفتم می خواستم دستمو قطع کنم - این دست باید نابود میشد.... درست توی لحظه ی اخر ریما دستمو گرفت.
ریما - اگه حداقل یه ذره برات ارزش دارم اینکار رو نکن....
- تو با ارزش ترین چیز زندگیمی....
ساتورو ازم گرفت و انداختش یه طرف.


(ریوما)

- ریما..
ریما - بله؟؟؟
- خیلی دوست دارم...خیلی زیاد....
ریما - من بیشتر
ریوما - من خیلی بیشتر.

(ریما)

پشتم میز بود . ریوما دستشو گذاشت زیر چونم و با انگشت شصتش لبامو نوازش کرد.
ریوما-یه بار گفتم ، بازم میگم ... این لب ها فقط و فقط متعلق به منه.
چونمو اورد بالا و لبامو بوسید. خیلی اروم به عقب خم شدم و کمرم کاملا روی میز بود . یه جورایی روی میز دراز کشیده بودم فقط پاهام پایین بود. یه دست ریوما کنار سرم بود و با اون یکی  کمرمو گرفته بود و لباشم روی لبام بود.
ایجی - اهم.. ببخشیدا... ما هنوز اینجاییم..
از هم دیگه جدا شدیم . حسابی سرخ شده بودم...
رایا - بیاین بریم از اخرهای جشنمون لذت ببریم.
همه موافقت کردیم و رفتیم تا حسابی کیف کنیم.



پایان

خخ . داستان بود یا فیلم هندی.خخخخخ





نوع مطلب : رمان های مناسبتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1397/01/17 05:08 ب.ظ

Valuable tips. Thanks.
cialis side effects cialis prezzo di mercato cialis 5 effetti collaterali usa cialis online get cheap cialis miglior cialis generico buy cialis online cheapest cialis 20mg cialis 5 mg scheda tecnica cialis 30 day sample
1396/12/27 07:47 ب.ظ

You actually said it very well.
generic cialis pill online trusted tabled cialis softabs cialis 5 mg scheda tecnica cialis online holland cialis reviews order generic cialis online cialis dosage amounts cialis 5 effetti collaterali when will generic cialis be available buy cialis online
1396/12/4 05:46 ب.ظ
سلام در آنجا، وب سایت شما را از طریق Google در همان زمان جستجو کردم
برای یک موضوع مرتبط، سایت شما ظاهر شد، به نظر می رسد عالی است.
من آن را در بوک مارک های گوگل من نشان دادم.
سلام، به سادگی به وبلاگ شما از طریق Google هشدار داده شده است، و واقع شده است که آن را واقعا آموزنده است.
من میخواهم برای برزیل مراقب باشم ممنون میشم
در صورت ادامه این امر در آینده. خیلی چیزهای دیگر
مردم به احتمال زیاد از نوشتن شما سود خواهند برد.
به سلامتی!
1396/05/18 09:07 ق.ظ
Truly no matter if someone doesn't know afterward
its up to other visitors that they will help, so here it takes place.
1396/05/15 09:05 ق.ظ
Great post. I was checking continuously this blog
and I'm inspired! Very useful info specifically the ultimate part :
) I take care of such info a lot. I used to be looking for this certain information for a very long
time. Thank you and best of luck.
1396/05/14 11:00 ق.ظ
I always used to read article in news papers but now as I am a user of net thus from now I am using net for articles,
thanks to web.
1396/02/25 09:51 ب.ظ
Good day I am so thrilled I found your webpage, I really found
you by error, while I was researching on Digg for something else,
Regardless I am here now and would just like to say cheers for a incredible post and a all
round enjoyable blog (I also love the theme/design), I don't have time to browse
it all at the moment but I have book-marked it and also included your RSS feeds,
so when I have time I will be back to read a great deal more, Please do
keep up the excellent job.
1396/02/25 08:40 ق.ظ
I really like it when folks get together and share thoughts.
Great blog, stick with it!
1395/07/8 04:40 ب.ظ
خوکشل بود میسی عشقم
˜”*°•.˜”*°• رانا •°*”˜.•°*”˜ خوشحالم که خوشت اومد
1395/01/24 05:52 ب.ظ
خخخخخخخییییییییلللللللللیییییییی قشنگ بود یعنی اینقدر قشنگ بود که زبونم بند اومده نمیدونم چی بگم واقعا که خیلی بااستعدادی
باید از تو مدرسه هم تشکر کنم
دستت دردنکنه
خیلی قشنگ بود
بوس بوس خداحافظ
˜”*°•.˜”*°• رانا •°*”˜.•°*”˜ باش کجا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

ღسلامღ
ღمن رانامღ
ღمدیراین وبღ
ღازاسمم کپی نکنینღ
ღرقیب عشقی نموخوامღ
ღبایღ
__000000___00000
_00000000?0000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
_______*_____00000000000
________*_______00000
_________?________0
_000000___00000___*
00000000?0000000___*
0000000000000000____*
_00000000000000_____*
___00000000000_____*
______00000_______*
________0________*
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
______*______00000000000
_______*________00000
________*_________0
_________*________*
_________*_______*
__________*______*
___________*____*
____________*___*
_____________*__*
______________
مدیر وبلاگ : ˜”*°•.˜”*°• رانا •°*”˜.•°*”˜
نظرسنجی
وبم چطوره؟








وبم چطوره؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

scrollMSG(); دریافت کد حرکت متن چت روم www.1abzar.com --->

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

Mounting created Bloggif


منو بخون

سلام اخبار: 1-عکسای البوم بروزشد. 2-رمانوادامه دادم